|
سهشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٥
ادبيات پايداری/قصر شيرين مظلوم
یادداشت: عده ای از متشاعران می خواهند به هر وسیله ای راهی برای ماندگاری خود پیدا کنند حال اگر این راه توهین به قومی و دیاری باشد به نام خدا بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت در دفتر روزنامه مشغول کارهای طبق معمول بودم که دوستی زنگ زد و انگار بغض کرده باشد گفت فلانی جام جم امروز را خوانده ای ؟ از کلامش پیدا بود که خبری خوبی ندارد ادامه داد که شاعری دست گل به آب داده و حرمت مان را زیر سوال برده . گفتم معتل نکن بیا آمد : صفحه ی پایداری ، روزنامه ی جام جم ، ستون کوله پشتی ، قصر شیرین و..... *** در روزنامه ی جام جم مورخ بیست و چهارم تیر هشتاد و پنج در صفحه ی پایداری مطلبی به چاپ رسید و دل مردمی را به درد آورد که در طول زمان آیینه ی زلال پایداری و رشادت ایران زمین بوده اند . مردمی که هشت سال طعم تلخ آوارگی و دشواری های جنگ را سپر بوده اند وهشت سال رویارویی با دشمن غاصب را تجربه کرده اند . البته حکایت رشادتها و پایداری های این مرزداران غیور تنها به همین هشت سل دفاع مقدس خلاصه نمی شود. اگر منصفانه اوراق تاریخ را ورق بزنیم به این نکته ی درخشان می رسیم که سرافرازی های این مردم رشید در دفاع از مرز و کیان ایران زمین در برابر اقوام گون متجاوز عثمانی و... قابل انکار نیست از دیگر سو تا آنجا که در حافظه ی تاریخ این دیار ثبت است ، مردم کرمانشاه به خاطر ارادت خاصی که به اهل بیت عصمت و طهارت داشته اند سمبل مهمان نوازی برای زائران این بقاع متبرکه بوده اند لذا سزاوار نیست در روزنامه ای با خط فکری کاملا آشکار افرادی رخنه کنند که بخواهند مسئله ای خصوصی و شخصی را که در ذیل خواهد آمد به عنوان مسئله ای عمومی و فراگیر به مردم این سامان تعمیم دهند . مطلبد چاپ شده با این لحن تند نیشدار شروع می شود که :« همه تان را می کشم ! بیایید بیرون ... سر همه تان را می برم » تنها همین جملات کوتاه خشن می تواند بیانگر نگاه معلولی باشد که نسبت به بعضی از قومیت ها وجود دارد و جز این نمی تواند چز دیگری را به ذهن مخاطب القا کند . مر نه این است که این نگاه معلوم سالهاست کرد را با قاتل و .... همسان می داند آیا وقت آن نرسیده که در این نگرش غلط تجدید نظر شود ؟و به مردم فرهنگمدار و دارای سابقه ی تاریخی درخشان کرد این گونه نگریسته نشود ؟ حکایت از این قرار است که در کنگره ی چهاردهم دفاع مقدس که در شهرستان مرزی قصرشیرین برگزار شد نیمه های یکی از مدعوین به بهانه ی نانو رفتن به آشپزخانه ی هتل محل اسقرار شعرا سبب شد که جنجالی بر پا شود ( حالا بماند که ساعت دو یا سه شب چه وقت خوردن است !) آشپز جوان که با خانواده اش در گوشه ای از آشپز خانه ی هتل بیتوته کرده بود ، ساعت سه و نیم با صدای بی موقع شاعری سراسیمه از خواب می پرد . نمی گوییم که آشپز جوان برای دفاع از حریم خانواده اش عصبی شده است . قصرشیرین شهری مرزی است و برای همین مسئله مرد مجبور است که شغل و زندگی اش را به خاطر غفلتی نا خواسته از دست ندهد اصلا آشپزخانه حریم کاری اوست . نمی تواند به هر ناشناسی اجازه ی عبور دهد .این ماجرا دستاویزی برای اسماعیل امینی نامی شد که در صفحه ی پایداری روزنامه ی جام جم به مردم کرد با این همه افتخار مرز داری و دیرینگی فرهنگ توهین کند و آنها را به عدم مهمان نوازی و غیره منتسب گرداند و با پوزخندی به اصطلاح روشن فکرانه در پایان متن به ریش مردمی بخندد که فخر این سرزمین باستانی هستند دوشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٤
سلام
اينکه چرا ديراومدم و کم بهتون سر ميزنم ديگه تکراری شده.
اما از اين هفته شايدايستگاه رو با حال و هوای ديگه ای ببينين.
برای اين هفته اول غزل زيبايی از خانم سميه قبادی می خونين٬
بعد کار زيبای خانم مريم چاوشی
و
کار تازه ای از خودم.
شبيه نقطه سر خط به ناگهان يک آن چهان شبيه تو می شد و من شبيه جهان
که از دهان تو صد ها پرنده روييدند به سمت مزرعه ی کوچک دو دست جوان
وقطره قطره تو بودی و دشت روسری ام که روح خسته ی يک مرد می دويد در آن
چهار شنبه شدی تا تمام هفته ی من پر از سکوت٬ پر از تو٬ پرنده و باران
دوباره نقطه سر خط٬ شروع دلتنگی ست و بين دست من و تو سکوت در جريان
غروب دور و بر آفتاب لاغر ما و بی پرنده ترين آسمان مقابلمان
سميه قبادی
عتيق مثل زمستان٬ عميق مثل يقين شروع می شود از زن غمی به نام جنين
غمی که می مکد از خود بلوغ بغض تو را و می رسد به قرينش درست پشت زمين
. . . و سنگواره ی نووز يک زمين تا توست؛ سرم و سينه ی تو سفره ای که با نه سين٬
شروع می شود از دست های لخت ترم که منعقد بشوی نارسيده ام آمين!
نريز٬ نه٬ تو از اين دست ها می آغازی نيفت٬ نه٬ تو زيادی برای آن پايين
بخواب در شريانم٬ صدای رگ زدنم بغلت روی خودت٬ لخته درد نا غمگين
. . . و برف واره ی مرداد٬ تا زمين يک توست برقص در ضربانم٬ برقص لحظه ترين!
مريم چاوشی
به نام خدايی که سيگار به من تعارف کرد خدای عصر تلخ سه شنبه خداي«مرا نمی شنود هرگز» خدای «مرا با نام کوچک نمی شناسد»
ـ دروغ می گويی مرا بانام فاميل هم نمی شناسی چند سال از عمر مرا می خواهی تا آن چهار سال لعنتی را به من پس دهی می خواهم چهار سال برگردم جهان چهار سال برگردد زود بپرم پشت ميز صبحانه تا اين بار دير نشوم
هر چه گفتم: «اهدنا صراط المستقيم صراط الذين» عشق مرا بر باد دادند تو داشتی (محمد نوری) گوش می کردی از آخر به اول
کجای اين شعر ها و عکس ها اشتباه کردم چهار سال تمام هر شب و هر روز اشتباه کرد
چند روز است (محمد نوری) گوش نمی کنم می کنم به جای خودم گوش نمی کنم
ای کاش بايد از دهان شير تو را می گرفتم در هزار و سيصد و شصت و يکمين بيت شاهنامه از زندان (نای) با (مسعود سعد) فرار می کردم مثل (حسنک) به دارم می کشيدند سربازان مغول دستانم را قطع می کردند در آن عصر تلخ سه شنبه
جمعه ۱ آبان ،۱۳۸۳
سلام
دوستای خوبم از همه ی کسايی که اومدن سر زدن ممنونم
و از اين همه تاخير شرمنده. اين بار يه غزل قديمی بخونين.
«با چادر حنايی گلدار آمده در جستجوی فرصت ديدار آمده
شايد برای ديدن تو چون گذشته ها با يک دل مشوش تبدار آمده
هر چند گفته دوست ندارم تو را ولی اين بار شايد از پی اقرار آمده
شايد برای خواندن آن جمله ای که تو حک کرده ای به صفحه ی ديوار آمده
يا شايد امشب از سر دلتنگی و جنون با گريه و گلايه ی بسيار آمده»
اوهام عاشقانه ی يک مرد بود اين اوهام کهنه ای که به تکرار آمده
هر شب به ابتدای همين کوچه مرد با انديشه ی «چه می شود اين بار؟»
پاييز سال بعد رسيد و هنوز هم مردی که در خودش پی انکار آمده٬
شب فکر می کند سر آن کوچه يک نفر با چادر حنايی گلدار آمده
يا علی
چهارشنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸۳
سلام دوستای خوبم ا از لطف همه ی اونايی که سر می زنن منونم و از اينکه گاهی دير ميشه که می آم سراغتون عذر می خوام. همين ديروز بود که حالی دست داد و يه مثنوی گفتم برای مولای درويشان علی (ع) که چند بيتی از اون رو تقديمتون می کنم.
اين شهر کوفه ايست شبيه گذشته ها در کوچه ها نايست شبيه گذشته ها
تاريخ بغض را به خيابان می آوری از پشت قرن ها سبدی نان می آوری
ديگر نگرد خلوت بی جان شهر را که سر بريده اند يتيمان شهر را
تا دير و ديرتر نشده به نجف برو هر جا که نيستيم تو به آن طرف برو
با مردمان شهر چنان مهربان نباش چون آنچنان نخواسته اند آنچنان نباش
کاری نکن اهالی اين شهر شر شوند سگ های شهر بيشتر و بيشتر شوند
کاری نکن برای تو افسون بياورند در کاسه های شير کمی خون بياورند . . .
ديگر نگرد خلوت بی جان شهر را که سر بريده اند يتيمان شهر را
تا دير و دير تر نشده به نجف برو جز شهر ما به هر دهی و هر طرف برو . . .
يا علی
دوشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸۳
سلام دوستای خوبم اين بار يه غزل جديد بخونين.
. . . و يک صدا، صدای کسی که غروب کرد لبخند بود که همه را ميخکوب کرد
آن نيمکت، تو و کت و شلوار قهوه ای ساعت قرار کهنه ی ما را . . . چه خوب کرد
«من دوستت ندا . . . تو چرا» توی مغز من چشمت درست آنچه نک دارکوب کرد
اين نيمکت، تو و کت و شلوار ديگری باران قرار تازه تری رفت و روب کرد
اين پارک، اين قرار، مرا سال های سال پشت درخت های جهان مثل چوب کرد
«هيزم شکن بگو تبرت را بياورند قرآن و آب پشت سرت را بياورند
از جيب های پيرهن چند سال پيش اندوه های تازه ترت را بياورند
يک مشت قرص سربی بی خوابی و کمی آب و . . . سکوت چشم ترت را بياورند
اين چهره را بمير و از ديگران بخواه که چهره های مستترت را بياورند
در روزنامه ها که فقط سفره نيستند مغز زنان دور و برت را بياورند
گيسو کنان شهر به صف ايستاده اند تا بادهای شب خبرت را بياورند»
«من بی تو . . . بی تو من» نه نمی شد زمين شکست بغضی بزرگ توی دهانش رسوب کرد
دستی سه بار عقربه ها را عقب کشيد از شش جهت وزيد و جهان را جنوب کرد
دستی سه بار گريه کنان روی ماشه ريخت پاشيده شد صدای کسی که غروب کرد
تا بعد
[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
|
